>
دلشدگان
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
عناوین آخرین یادداشت ها

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 3 آذر ماه سال 1385
.من کافر دل.

یا او

سلام

 

حرف اول:

         

  تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم   که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرم

 

 

مرغ به دلستانی در گلشن شاه آمد    بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی

 

 تقریبا یک ماه می شه که از تب و تاب ورق زدن این صفحات مجازی افتادم ... دو هفته که اصلا به وبلاگی سر نزدم!! روزگاری بود که روز ما شب نمی شد تا اینکه مطلب فلان کس رو تو فلان وبلاگ بخونم! اما این چند وقت ...

الغرض اینکه ، که این بیت رو نوشتم که هم به خودمون یادآوری کنیم؛ هم جوابی باشه به نظرات برخی از دوستان که تو پست 5 آبان کمی کم لطفی کردن ... رسالت دلشدگان همچنان ادامه دارد!

 

منعم کنی ز عشق وی ای مفتی زمان   معذور دارمت که تو او را ندیده ای ...

 

هفته پیش بود که یکی از دوستان که خیلی به ما لطف دارن پیشنهادی عجیب کرد ... یعنی عملا منو به تنها نوشتن ترغیب کرد ... البته من برخلاف اینکه از حرفش جا خوردم در کمال اطمینان جواب دادم که ممکنه که دلشدگان شلوغ تر بشه(به دلایلی) اما امکان تنها نوشتن وجود نداره...! توضیح بیشتر، بیشتر از حق مطلبه!

 

خدای را مددی ای رفیق ره تا من    به کوی میکده دیگر علم برافرازم

خرد ز پیری من کی حساب بر گیرد  که باز با صنمی طفل عشق می بازم   

 

گفتم که یک ماه رویایی داشتم ...ماهی پر از نخوندن ها!! البته این یه گوشه بسیار ریزی از این مدت بود ... می تونم بگم که این یک ماه که دقیقا بعد ماه مبارک بود،نقطه عطف امسالمه، البته می تونم این دو رو یه جورایی نیاز هم بدونم. حس می کنم زندگی رویه جور دیگه ای نگاه می کنم ... زندگی رو به صرف اتفاقاتی که توش می افته نگاه نمی کنم ... واسه اون هدفی که دارم زنده ام.می فهمید که... . سعی کردم تو همین یک ماهه متفاوت تر به دور و اطرافم دقیق بشم... به خانواده،به دوستان نزدیکم، به هم دانشگاهی ها...به آدمایی که تو تاکسی و اتوبوس می بینم... فکر می کنم بهتره دیگه تو این مقطع زمانی از زندگی کوتاهمون، ذائقه هامون رو عوض کنیم... بسه دیگه. واسه خیلی از کارامون با هدف باشیم، واسه خودمون احترام قائل بشیم... هر چیزی رو واسه گذران نبینیم، به هر چیزی واسه خوش بودن گوش نکنیم، هر کتابی رو از سر بی کاری نخونیم ...می دونید چیه؟ می خوام بگم که بیاین سعی کنید روشن تر فکر کنید، مثل بچه ها نباشیم؛ که وقتی یه اسباب بازی دست هم سن و سال های خودش می بینه، سریع اونو طلب می کنه...از این دست آدم ها زیاد تو اطرافمون داریم ... شاید یکی هم خود ما باشیم ... نمی دونم تجربه این حالت منو دارید که، یه مدت زیادی از برخی چیزها لذت می برین ولی بعد مدتی واسه شما استفاده ای جز وقت تلف کردن ندارن! حس اینکه این چیزی که من دارم می خونم یا می بینم یا گوش می کنم منو ارضی نمی کنه، حس اینکه آدم یه چیزای بالاتری رو هم می بینه... حس اینکه دغدغه ها و نیاز های زندگیش مثل سابق نیست... هر چیزیی که عموم مردم از اون لذت بردن لزوما نیاز من نیست! هر فیلم کتاب و موسیقی و برنامه تلوزیونی ... هر مدو تیپ و قیافه... هر جور ... اینا نباید ما رو ارضی کنه! مراقب باشیم که اسیر این جور عثارت ها نشیم!! بیاین لا اقل اون ور شرمنده خدامون نشیم... این حرفها رو اول به خودم می زنم، بعد به بقیه دوستان... چند روز پیش حاج آقای مسجدمون تو دانشگاه حرف قشنگی زد... مراقب باشید که یه مطلبی مثل حدیث و روایت رو درست و به اهلش بگید. چون اگه به نااهل بگی به اهل ظلم کردی، و اگه به اهل نادرست تفهیم کنی، به اون حرفه( حدیث) ظلم کردی!  شرمنده اگه ظالم ام!...

 

یاد باد آن صحبت شب ها که با زلف توام   بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

 

خیلی قشنگ و زیباست که یک ساعت ونیم تو هوای سرد این روزا تو خیابون دوست داشتنیه ستارخان با هم قدم زدن و در آخر روی صندلی های یخ زده ایستگاه اتوبوس، در حالی که مردم ایستاده منتظر اومدن اتوبوس هستن و تو رو یه جوری نگاه می کنن، بنشینی و بلند بلند حرف بزنی... در حالی که دل ها از گرمی می تپه و بدنت و به خصوص عضو حیاتی دماغ از سرما جاری باشه!! بعدش هم بری خونه و کنار شومینه دستات رو بگیری ولی اون لذت رو نبری و با اعتراض اهالی که مگه خونه گرم رو از تو گرفتن که سرما خوردن رو به جون می خری رو برو بشی ... دیگه بیشتر از این نمی تونم بگم...

 

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش  مگر یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 

امروز ظهری داشتم به برنامه تلوزیونی مورد علاقم نگاه می کردم، ایران بهشتی دیگر. هرچی خواستم در این مورد ننویسم، اما نشد! پیرمردی رو نشون داد در دل کویر برهوت در استان زیبای کرمان. به بزرگی عدد 103 سن داشت، کلاهی به سر و گوسفندانش که بع بع کنان از میان باغی می گذشتند ... باغی که پیرمرد ساخته یود(!). از چوب وسنگ. ساقه و تنه درختان، چوب بود اما برگ و میوه آن تکه سنگ های بزرگی بود آویزان. توضیح بدم که پیرمرد این باغ رو مدت ها پیش با دستای خودش، به نشانه اعتراض علیه کسانی که باغ های میوه اون رو با دوز و کلک، صاحب شده بودند تنها به جرم اینکه اون کرو لاله! تنها به جرم ظاهرا زیرکی دیگران و سادگی او که 103 ساله نه می شنوه و نه چیزی می گه ... اشکم رو درآورد.

 

در خرابات مغان نور خدا می بینم    این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

 

هر وقت که تصویری ازش می بینم مو به تنم سیخ می شه... به قول یکی از معماران... به زحمت می تونیم این بنا رو ساخته دست بشر بدونیم... انگاری کار اعظم رو دل کرده ... دل. نمی دونم چند بار تو این عظمت قدم برداشتید ... ولی از نظر من ارزش داره که آدم به خاطر لذت فضاش راه 12 ساعته رفت و برگشت اصفهان رو تحمل کنه که ساعتی رو تو این فضا سیر کنه... فضایی که توش لذت حضور نور رو از بیت مشبک های دیوارش درک می کنم ... الله نور السموات و الارض.

 

حرف آخر:

   

  تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم   که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرم

 

رضا

                                                                                           

 


?
تعداد بازدیدکنندگان : 22014


Powered by BlogSky.com